از روز تولدم که گذشته اما چند روز میشه ذهنم مشغول اون دسته گلی هست که فرستادی محل کارم...نمیدونم اصلن کی بودی...اما چه خوبه که دوس داشتی مث خودم کمرنگ باشی...میدونم دوستت دارم...حتی اگه نشناسمت ...خیالم راحته که تو منو خوب میشناسی...خیالم راحته که یه نفر هنوز هست که فقط دوسم داره ...فقط بخاطر خودش...بخاطره خودم...خوبه که هنوز میتونم امیدوار باشم...شاید هیچ وقت این حرفامو نخونی اما اگه خوندی...بیا یه کوچولو واسه هم پررنگ شیم ..فقط واسه هم...واسه امیدوار بودن...
برچسب:
نویسنده: کامیار احمدپور