خرید بک لینک
owl994 owl994 تولد... خیلی کمرنگم اینروزا...اما خوبه دوس دارم...دوس دارم نه ببینم نه ببیننم...از زمان آینده دیگه سرکارم نمیرم...اما حالم خوبه...دلم واسه اونجا و ادماش نمیدونم کی تنگ میشه ...اما داشتم ازشون میبریدم...بعضی جدایی ها بوی خوب روزای بهتر میده...هرچند ادما همون ادمای قبلن اما رهایی ازشون خیلی حس خوبیه... از روز تولدم که گذشته اما چند روز میشه ذهنم مشغول اون دسته گلی هست که فرستادی محل کارم...نمیدونم اصلن کی بودی...اما چه خوبه که دوس داشتی مث خودم کمرنگ باشی...میدونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 مهر 1405 ساعت: 21:15

بعضی وقتا پر از بغض و کینه و دل سوزی میشم...وقتی دارم خوب بودن رو تمرین میکنمو بهم بد بودنو یاد میدن...گیج میشم بین این که کدومش درسته...تهشم نتونستم بفهمم چی درسته فقط دلم واسه خودم سوخت..چشمم واسم گریه کرد ...دستام اما تهش خالی موند همون جوری که دلم پر میشد از کینه...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ ساعت 15:58 توسط روژینا  | 

برچسب: نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 15:42

ادم شبا هرجا که دلش بخاد پرواز میکنه و صبح خودشو پخش بر تخت خابش پیدا میکنه...یه جوری انگار سقوط کرده باشه..هرچی ارتفاع بیشتر باشه صبح که میخواد بلند شه کوفته تر و خسته تره...میون روز هم بعضی وقتا جای کبودی روی بدنش میبینه که انگار اصلا یادش نمیاد چی شده بوده...اما امان از وقتی که شبا هم پروازی در کار نباشه..حتی دیگه صبح که بیدار میشه..در واقع بیدار نمیشه..در واقع خودش اونی نیست که بیدار شده..شبا دیگه پرواز نمیکنم...نکنه مُردم!

برچسب: نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 13:32

خیلی کمرنگم اینروزا...اما خوبه دوس دارم...دوس دارم نه ببینم نه ببیننم...از فردا دیگه سرکارم نمیرم...اما حالم خوبه...دلم واسه اونجا و ادماش نمیدونم کی تنگ میشه ...اما داشتم ازشون میبریدم...بعضی جدایی هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 13:32

چقدر دلم تنگ شده واسه روزایی که سر یه میز با بچه های کار قدُ نیم قد شام میخوردیم...بعضی آدما تو رو یاد خاطرات خوب یا شاید هم بد میندازن...ای کاش هیچ جای دنیا دست هیچ آدمی جلوم دراز نشه...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:18 توسط روژینا |

برچسب: صدقه, نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:59

دلش فقط یه دوسِت دارم میخاس که نمیره...اما من نمیتونسم فرشته نجاتش باشم...من خودم از انتظار واسه عشق یه روزی که نمیدونم کی بود،مرده بودم...اما ای کاش اون نمیره ...ای کاش یکی سرِ بزنگاه برسه و نجاتش بده از برزخش...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:41 توسط روژینا |

برچسب: برزخ, نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:59

امروز به هر کسی متوسل شدم واسه در اومدن از تنهایی نشد... کسی حاضر نبود وقتشو با من بگذرونه... خودم مونده بودمُ خودم... رفتم سینما آخه خودم سینما رفتنُ خیلی دوس داره... خواستم بهش بگم گوره باباشووون بابا من که هستم... اما تهش دلم باز نشد... اومدم اینجا نشستمُ بغض کردم... یعنی اینقدر منفور شده بودم ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:16 توسط روژینا |

برچسب: نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

امروز به یه نتیجه مهمُ عجیب از خودم رسیدم...اینکه اونقدرا هم کینه ای نیستمُ بدیِ آدما رو با یه لبخندشون بهم میبخشم ...امشب عجیب یادم نمیومد چرا با حامد بحثم شد..چرا اصلن دلخور شده بودم ازش...حتی همین الانم که دارم مینویسم یادم نیومده...نه من آدم کینه ای نیستم...اما یه چیزی رو خیلی دوست دارم..اونم ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار احمدپور تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

صفحه بندی